اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
261
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
پس آن را برداشت و با دست از ما رو گرفت . » [ 1 ] پس منذر نذر كرد خونش را بريزد و نابغه به شام نزد پادشاهان غسان گريخت سپس اشعارى در معذرتخواهى از منذر گفت كه از آن جمله است : « تو چون شبى هستى كه مرا دريابنده اى اگر چه گمان برم كه راهى بگريختن از تو دارم [ 2 ] . » و نيز مىگويد : « خبر يافتهام كه ابا قابوس [ 3 ] مرا تهديد كرده است و با صداى شير آرامشى نيست . » [ 4 ] با منذر خانواده اى از بنى امرئ القيس بن زيد بن مناة بن تميم بودند و از اين خانواده بود عدى بن زيد عبادى كه خطيب و شاعر بود و عربى و فارسى را مىنوشت . منذر پسرش « نعمان » را نزد آنها بشيرخوارگى نهاد ، و نعمان را شير دادند و در كنار آنها بود . پس كسرى به منذر نوشت كه مردى از عرب را براى ترجمه نامه ها نزد او فرستد ، منذر عدى بن زيد و دو برادر او را بدربار كسرى فرستاد و اين سه برادر در دفتر شاهنشاهى به كار ترجمه نامه ها سرگرم بودند . چون منذر مرد ، كسرى به عدى ابن زيد گفت : آيا از خانواده پادشاهى حيره كسى شايسته سلطنت مانده است ؟ گفت بلى منذر را سيزده پسر است كه هر يك را شايستگى پادشاهى مىباشد . پس فرستاد و
--> [ 1 ] سقط النصيف و لم ترد اسقاطه فتناولته و اتقتنا باليد ( اغانى ج 11 ص 10 ، العقد الثمين ص 10 شعر 17 از قصيده 7 ) . [ 2 ] فانك كالليل الذى هو مدركى و ان خلت ان المنتاى عنك واسع ( العقد ص 20 شعر 28 از قصيده 17 ) . [ 3 ] ابا قابوس كه نابغه ذبيانى از او گريخت و سپس معذرت خواست ، نعمان بن منذر بن امرئ القيس بود ( معارف ص 283 ) . [ 4 ] نبئت ان ابا قابوس اوعدنى و لا قرار على زأر من الاسد ( العقد ص 8 شعر 41 از قصيده 5 : انبئت ) .